یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسی اش بود، بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. . .
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد... و بعد هم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه ...
روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت "من هم تو رو دوست دارم ، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت" اگر منو بخشیدی، بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن...
ولی پسر دانشجو هیچوقت برنگشت و باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند... اما پسر در عشق دختر سوخت ولی دیگه طرف دختره نرفت.!!
نتیجه اخلاقی این ماجرا :
پسرهای مهندس هیچوقت لای کتابها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!! 
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 12:16  توسط هـــــــانــــیــــه
|
گـاو مـا مـا می كرد.!!!
گوسفند بــع بــع می كرد!!!
سگ واق واق می كرد..!!!
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.
پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود.
ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود.
الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 13:9  توسط هـــــــانــــیــــه
|
حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی،ابرو کوتاه ،زبون دراز،واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه میکرد به بشقاب!
باباش میگفت:حسنی میری به سربازی؟
نه نمیرم نه نمیرم
به دخترا دل میبازی؟
نه نمیدم نه نمیدم
.
.
.
گل پری جون با زانتیا
ویبره میرفت تو کوچه ها
گلی چرا میبره میری؟؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری میدی؟!
نه که نمیدم
چرا نمیدی؟؟
واسه اینکه من قشنگم،درس خونم و زرنگم
اما تو چی؟
نه کار داری!نه مال داری!فقط هزار خیال داری
موی ژلی،ابرو کوتاه،زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریجه
با ناز اومد تو کوچه
پری کوچولو،تپل مپلو،میای با من بریم بیرون؟
مامان پری،از اون بالا
نگاه میکرد تو کوچه را
داد زد و گفت:اوی!بی حیا
برو خونتون تورو به خدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز و تیزه
اما تو چی؟؟
نه کار داری!نه مال داری!فقط هزار خیال داری
موی ژلی،ابرو کوتاه،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی؟
من نازی جونم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من صبح تا غروب،پایین،بالا،شمال،جنوب،دنبال یک شوهر خوب
اما توچی؟
نه کار داری!نه مال داری!فقط هزار خیال داری
موی ژلی،ابرو کوتاه،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد و رفت تو چت روم
گپید با صد تا خانوم!
هیشکی نگفت کی هستی؟
چی کاره ای چی هستی؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد و بازی
خوشحال و شادمونه
رفت و رسید به خونه
باباش که گفت حسنی برات زن بگیرم؟
آره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابرو هاشو
درست و راست و ریس کرد
رفت و تو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت و شاد شد
زی زی شد و دوماد شد
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 13:8  توسط هـــــــانــــیــــه
|
شراب خواستم گفت؛ ممنوع است!!
اغوش خواستم،ممنوع است!!
بوسه خواستم،ممنوع است!!
نفس خواستم،ممنوع است!!
حالا از پس ان همه سال دیکتاتوری عاشقانه با گلاب
امده است بر سر خاکم، و به اغوش میکشد با بوسه
سنگ سرد مزارم را و در حسرت نفس های از دست
رفته به ارامی اشک میریزد!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 8:29  توسط هـــــــانــــیــــه
|
دانایی را پرسیدند
چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟
فرمود 18+
چرا که وقتی خلایق آن را بینند
بیاختیار عنان از کف دهند
و
چشمها را گشاد گردانند
و
آب از دهانشان چکه نماید
و
دستهایشان همی لرزد
و
در صورتی که لازم باشد از مرزها گذر کنند
و
در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند
و
یا احساس دست از پا درازتری نمایند
و
من همچنان در عجبم از راز این عدد
+ نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 10:42  توسط هـــــــانــــیــــه
|
ماه من !ا
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !ا
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ?!ا
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ?ا
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟
ماه من ، غصه چرا ؟!ا
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !ا
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !ا
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !ا
ماه من غصه چرا !؟!ا
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !ا
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ?ا
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين
خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !ا
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه
نوراني اميد
نشانم مي داد ?ا
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ،
همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ?ا
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 9:52  توسط هـــــــانــــیــــه
|
شعری طنز به مناسبت ماه مبارک رمضان
سحرگاهان به قصد روزه داری
شدم بیدار از خواب و خماری
برایم سفره ای الوان گشودند
به آن هر لحظه چیزی را فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته
سُس و استیک با نان برشته
خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم
کمی از این کمی از آن چشیدم
پس از آن ماست را کردم سرازیر
درون معده ام با اندکی سیر
وختم حمله ام با یک دو آروغ
بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس یک چای دبش قند پهلو
به من دادند با یک دانه لیمو
خلاصه روزه را آغاز کردم
برای اهل خانه ناز کردم
برای اینکه یابم صبر و طاقت
نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا
کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا
به افطاری برایم شد فراهم
زدم تو رگ کمی از زولبیا هم
وسی روزی به این منوال طی شد
نفهمیدم که کی آمد و کی شد
به زحمت صبح خود را شام کردم
به خود سازی ولی اقدام کردم
به شعبان من به وزن شصت بودم
به ماه روزه ده کیلو فزودم
اگرچه رد شدم در این عبادت
به خود سازی ولیکن کردم عادت
خدایا ای خدای مهر و ناهید
بده توش و توانی را به« جاوید»
که گیرد سالیان سال روزه
اگرچه او شود از دم رفوزه
+ نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 12:14  توسط هـــــــانــــیــــه
|
فرصت ما تموم شده بايد از اين قصه بريم
فرقي نداره من و تو کدوممون مقصريم
خاطره ها رو يادمه لحظه به لحظه مو به مو
هيچي رو ياد من نيار اونقدر خرابم که نگو
بد بودم و بدتر شدم ميرم با پاهاي خودم
ميرم نميدونم کجا آخ کم آوردم به خدا
دلگيرم ازدست خودم کاش عاشقت نميشدم
هرجوري ميخواستم نشد از غم يه ذرهم کم نشد
من موندمو تنهايام از دنيا هيچي نميخوام
عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه
..
هر روز عاشق تر شديم تو عشق خاکستر شديم
ساختيم ولي به آرزومون نرسيديم
فقط گريه فقط عذاب صدتا سوال بي جواب
نه من نه تو از عاشقي خيري نديديم
..
هرجوري ميخواستم نشد از غم يه ذرهم کم نشد
دلگيرم ازدست خودم کاش عاشقت نميشدم
من موندمو تنهايام از دنيا هيچي نميخوام
عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه
فرصت ما تموم شده بايد از اين قصه بريم
فرقي نداره من و تو کدوممون مقصريم
خاطره ها رو يادمه لحظه به لحظه مو به مو
هيچي رو ياد من نيار اونقدر خرابم که نگو
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 18:33  توسط هـــــــانــــیــــه
|
تمام آرزوهای خشکیده ام را در صندوقچه می نهم و با بغض بی پایان به دریا می سپارمش دریایی که با اشکهایم پر شده...و من ساکن یک دوردست! چیزی شبیه مرگ میخواهم تا وارهم... این تن خسته دیگر نا ندارد
+ نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 10:53  توسط هـــــــانــــیــــه
|
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و باز هم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقت هایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق میاد زیر چتر برف
اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم
روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری
+ نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 9:30  توسط هـــــــانــــیــــه
|